تبليغاتX
!!!شــــــاه و کشور جوجوها

!!!شــــــاه و کشور جوجوها

پسرک گریان....(2)

نزدیکای ظهر بود ؛ خورشید تا وسطای آسمون پیش اومده

صدای رئیس اومد که گفت بچه ها بریم موتورگیری..

: اَه باز موتورگیری ؛ ۴روز  مونده به عیدم دست بردارنیست،

هرچند این بیچاره هم تقصیری نداره ۶۰۰ تا رئیس گیر بده که باید جوابگوی چون چراهاشون باشه 

بگذریم ...

غارغارک راهوَروُ روشن کردیمو راه افتادیم تو شهر ....

گروهبان دهقان میروندو منم سرنشینش

داشتیم میگفتیم اینو بگیریم ؛ اونو نگیریم که یهو یه پسر بچه سواربرموتور از کوچه

اومد بیرون

گروهبان: خودشه یه مورد بی دردسر ، افتاد پشت سرشو و پیچید جلوش که بزن

کنار !!

پسر بچه تا مارو دید رنگ از رخسارش پرید ؛ اشک تو چشاش دوید ؛به التماس

کردن افتاد

: جناب تورو خدا ؛ هنوز دیروز خریدمش ؛ دارم میرم سر کار ؛ تو رو خدا بده بهم؛

بابام میکشتم

: از دست های سیاه و چرب پسرک معلوم بود که راست میگه سرکار بوده یا داره میره

 همونجور محو چهره ی ملتمسانه اش شده بودمو  به خودم میگفتم پسرک بیچاره

الان باید سر کلاس فلان معلم نشسته باشه و به فلان درس گوش بده اما حالا اینحا

تو دست مامور قانون گرفتاره و داره التماس میکنه که:

: بذار برم سرکار تورو خدا بابام بفهمه تو خونه راهم نمیده

اما گروهبان که گوشش از این حرفا پر بود موتوروشو توقیف کرد

سعی کردم پسرکُ آرومش کنم.گفتم اتفاقه حالا امروز شانس تو بود فردا یکی دیگه ؛

پیش میاد . الکی خودتو ناراحت نکن

برا چی بابات دعوات کنه یا قول خودت بکشتت !!!! آخه مگه میشه؟؟؟!!

باز پسرک با صورت رنگ باخته و کثیفش که انگار چند روزکه آب ندیده گفت : نه ؛

میزنتم ؛ هنوز چند روز بیشتر نیست که این موتورو خریده ؛ حالا به خاطر همین

نمیتونم خونه برم

تو دلم گفتم: ای بابا.. مگه پدرش مال کدوم قرنه ؟ درسته اینجا شهرستانه ؛ اونم یه

شهر کوچیک اما تا این حدعقب ماندگی !! (نکنه اینجا بره بره َس ...)

مدرکی همراش نبود اسمشو پرسیدم ؟؟ از تو هِن هِن گریَش گفت

غلامرضا

دلم به حالش سوخت ؛ راهنماییش کردمو گفتم بِره مدارکی که میخادو سریع آماده

کنه تا به بعد عید کشیده نشه اما قبلش فرستادمش پیش رئیس شاید ارفاقی بهش

بکنه

چند دقیقه ای تو اتاق بود و اومد بیرون

مثل اینکه رئیس اولش باهاش تند شده بود. بهش گفته بود چرا بی گواهینامه و کلاه

سوار موتورشدی؟؟ هان؟؟ اصلن من الان خودم زنگ پدرت میزنم چرا موتور داده

بهت .. کلی بهش توپیده بود و ترسونده بودشو اشکشو در آوُرده بود

اما در آخردلش رحم اومده بود. آخه ازش تعهد گرفته بود و بهش گفته بود بِره

مدارکشو کامل کنه بیاره موتورشو استثنا میده که پدرش اذیتش نکنه

باز خوشبختانه همه مدارکُو داشت . هم سند ، هم پلاک ، فقط گواهینامه نداشت که

اونم یه ۳۰هزارتومانی جریمه شد که خدا میدونه با چه بدبختی جور کرده بود که

باباهه نفهمه

خودش که میگفت جرأت نکرده بره خونه برا همین زنگ مادرش زده مدارکو براش از تو

وسایل پدرش دزدکی پیدا کرده و سریع براش آورده اما مثل اینکه دیر آورده رئیس رفته

بود و دیگه تا فردا ممکن نبود ..

چند بار به خودم گفتم بهش بگم بره خلوت شد بیاد موتورشو بدم بره حال کنه.. اما

گفتم اونکه کاراشو کرده دیگه پدرش باهاش کاری نداره و رئیسم دیدتش تابلو میشه

خلاصه اینکارو به هر دلیلی بود نکردم

پسرک با اون قد کوتاهُ چهره ی درهمو پر از دلشوره قدم زنان به طرف خونه راه افتاد و

از جلو چشام دور شد....

همینجور که با نگام تعقیبش میکردم خیلی میخواستم بدونم الان که میره خونه چی

میشه و باباش چیکارش میکنه؟؟

فردای اونروز باز اومد تا دیدمش سریع صداش غلامرضا بیا اینجا

اومدگفتم : رفتی خونه ؟؟ بابات که چیزی بهت نگفت ؟؟

با لبخند نگام کرد نگاهی که معلوم بود به خاطر سوال احمقانم داره بهم میزنه

 گفت: چه ساده و خوش خیالی تو

کلی دعوام کردو کتکم زد

حالا این من بودم که درهم شدم که چرا دیروز موتورشو ندادمو تو دلم به پدرش کلی

فحش دادم

مردک دیوونه و......

راهی اتاق رئیسش کردم . چند دقیقه ای شد دیدم با چهره ای خندون از اتاق داره

میاد بیرون و بدو اومد طرفم که پارکینگ موتور کجاست؟؟؟

هنوز گفته و نگفته که کجاست نگاه کردم دیدم کسی نیست

دوون دوونو خندون داره از راهور میره بیرون ، حتی فرصت نداد ببینم رئیس چی گفته

بهش!!!

اما چقدر خنده به چهره ی گندمی و قد کوتاهو هیکل نسبتا تپلش میومد......

+ نوشته شده در چهارشنبه بیست و سوم فروردین 1391 ساعت 10:10 توسط جوجو سربه هوا | 

سرباز کشور جوجوها....(1)

سرباز کیست؟سرباز چیست؟

خدا بیامرز حاج آقا میگفت :

سرباز یعنی آشخور ِ الافِ بیکار !!؟یعنی جوجه خروس دربدر!!!

حاجی راست میگه ؟؟؟

اینجا کشور جوجوهاست،

 اینجا تا جوجه خروساش پشت لبشون سبز میشه میگن باید برن سربازی

حاجی که میگه سربازی کارخونه ی آدم سازیه !!؟؟؟

یه خروس کامل میشن!!

البته یه تخفیفم داده برا جوجوهای زرنگ که

میخان به خیالشون علامه  بشن

 میگه اول برن دانشگاه ،دانشگاه که نه مدرسه ی عشق

بعدش بیان کارخونه ی خروس سازی

هرچند موهاتم مثل دندونات سفید شده باشه

 بخای و نخای باید بری ،باید آدم بشی

بگذریم که بعضی ها زیرابی میرن و معاف میشن خدا عمر باباهه بده

 حاجی میگه باید عکس باباهاشونو زد رو کارتشون !!!

بگذریم!!

چه جوری سرباز میشن؟؟

آسونه فقط اراده کن خر شو و یه دفترچه بخر و پست کن،

 برگه های دعوتت به خدمت یکی یکی میاد در خونه

فکر کردی کارت سوخته که حالا حالاها نیاد

 نه جونم سریع میاد تا به خود میای میبینی کلتو کچل کردن

 و یکی داره میگه سرباز سوت سوم زدم

 خط شدیا وگرنه پا مرغیه

اینجا کجاست ؟؟؟

آقاهه که یه علامت هایی سر شونش داشت بچه ها میگفتن نمیدونم چیه ؟

آهان میگفتن جناب سروونه؛ نه جناب سروان ؟؟

 میگفت : خوش آمدید ،

 از اینکه افتخار نصیبتون شده تو این لباس به جامعه و مردمتون

 خدمت کنید تبریک میگم ، از امروز شما سربازین و

 تو این پادگان در  اختیار مایید تا شما را بسازیم

و آدم کنیدم برا خدمت !!

اینجا قاونونایی داره که کم کم توجیه میشین !!!

تخلف از اونا یعنی لغو دستور و مجازات !!

 هر کی نمیتونه بگه تا برگرده !!ما برا کسی دعوت نامه نفرستادیم !!!

با خودت میگی من کجام ؟؟ این کیه ؟؟ چی میگه؟؟

 کی به اختیار خودش اومده ؟؟من؟؟

پس اون دعوت نامه ها چی بودن که میومدن در خونه ؟؟

 پس چرا نیای دنبالت میگردن؟؟

 ولی راست میگفت از ۱۰۰ تا یکی به اختیار اومده بود!!!

فکر کنم همون دکتره به اختیار اومده باشه

 نه اون که دوتا اختراع داره

نه نه احتمالا اون که بورسیه داره میخاد بره

ولی نه پس حتما  اونکه زن و داره و بچه تو راه

ای خدا پس کی به دلخواه اومده ؟؟حتما من!!!

............ادامه دارد.........

پ.ن۱:سلام به همه ی دوستای عزیز یه مدت طولانی نبودم

آدم آشخور همینه برا همین باز نوشتن یادم رفته

ایشالله تو پستای بعدی جبران میکنم ؛

 از همه ی دوستان که میان تشکر میکنم و معذرت میخام که نمیتونم سر بزنم


ادامه مطلب
+ نوشته شده در چهارشنبه نوزدهم بهمن 1390 ساعت 22:6 توسط جوجو سربه هوا | 

بیچاره مادر

 پســــر رو قـــدر مـــادر دان، کــــــه دایــــم

کشــــد رنج پســـــــر بیچــــــــاره مــــــــادر

بــــــرو بیش از پـــدر خواهش، کــه خواهــد

تــــــرا بیش از پـــــــدر، بیچــــــــاره مــــــــادر

زجــــان محبـــوب تـــر دارش، کــــــه داردت

تــــــرا چــــون جان ببــــر، بیچــــــــاره مــــــــادر

از این پهلـــــو به آن پهلــــــــــو نغلتـــــــــــــد

شب از بیـــــــم خطـــــــر، بیچــــــــاره مــــــــادر

بـــــه وقت زادن تــــــو، مـــــرگ خـــــود را

بگیـــــــرد در نظـــــــر بیچــــــــاره مــــــــادر

بشــــــویـــــــــد کهنـــــه و آرایـــــــــــد او را

چـــــــو کمتــــــر کارگـــر، بیچــــــــاره مــــــــادر

تموز و دی، تـــرا ساعت بــــــه ســــــــــــاعت

نمایــــــد خشک و تــــر، بیچــــــــاره مــــــــادر

بـــــرای اینکـــــه شب راحت بخــــــــــــوابـــی

نخـــوابد تا سحــــر بیچــــــــاره مــــــــادر

دو سال از گـــــــریه روز و شب تـــــــــــــــــو

نــــــــدار خـــــواب و خــــــور بیچــــــــاره مــــــــادر

تـــــو تا یک مختصـــــر جــــــانی بگیـــــــــری

کنـــــــد جــــــان مختصــــــر بیچــــــــاره مــــــــادر

روی چــــــون تـــــا دم در، نــــــا شکیبــــــــــا

شتـــــابــــــد از اثـــر بیچــــــــاره مــــــــادر

بـــــه مکتب چــــون روی تــــــا باز گــــــــردی

بــــــــــــود چشمش بــــــدر بیچــــــــاره مــــــــادر

اگـــــــــــر یــک ربع ســــــاعت دیــــــــر آیـــی

شـــــود از خــــــود بـــــــه در بیچــــــــاره مــــــــادر

نبینـــــــد هیچـکس زحـمت بـــــــــــه دنیــــــــــا

ز مـــــــادر بیشتــــــــر، بیچــــــــاره مــــــــادر

تمـــــــــام حــــــــاصلش از عمـــــــــــر، اینست

کـــــه دارد یک پســـــــر، بیچــــــــاره مــــــــادر

ایرج میرزا

عکسای تاریخی در ادامه ی مطلب!!!


ادامه مطلب
+ نوشته شده در سه شنبه ششم دی 1390 ساعت 19:34 توسط جوجو سربه هوا |